tml xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"> وداع تلخ در پاییز87

وداع تلخ در پاییز87

چه غریبانه بود پرواز ناگهانیت برادرم

نمی دانم چرا؟
اما برایت سخت دلتنگم
در این مسلک که صورت هایِ بی احساس،
به سوی قاب هایِ ساده می تازند
من اینجا در صفِ مرگِ شقایق ها
برایِ رنگِ چشمانِ تو دلتنگم
...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:44 توسط فریبـــــــــــا| |
ره در جنگل ِ اوهام گم است 
 سینه بگشای چو دشت 
 اگرت پرتو ِ خورشید ِ حقیقت یابد 
 وقتی از جنگل ِ گم 
پا نهادی بیرون 
و رها گشتی 
 از آن گره ِ کور ِ گمار
ناگهان آبشاری از نور 
 بر سرت می ریزد 
و آسمان 
 با همه پهناوری ِ بی مرزش
 در تو می آمیزد 

 ای فراز آمده از جنگل ِ کور !
 هستی ِ روشن ِ دشت 
 آشکارا بادت !
 بر لب ِ چشمه ی خورشید ِ زلال 
جرعه ی نور گوارا بادت !


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:36 توسط فریبـــــــــــا| |
اگر اين رود بداند
که من چقدر بی‌چراغ
از چَم و خَم اين شب خسته گذشته‌ام
به خدا عصب...انی می‌شود
می‌رود ماه را از آسمان می‌چيند

اگر اين ماه بداند
که من چقدر بی‌آسمان و ستاره زيسته‌ام
يعنی زندگی کرده‌ام
اگر اين پرستو بداند
که من چقدر ترا دوست می‌دارم
به خدا زمين از رفتن اين همه دايره باز ... باز می‌ماند

چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است
" سيد علي صالحي "

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:24 توسط فریبـــــــــــا| |
می آیی به غارت خلوت وبوی عادت با تو می آید وگنگ را به تبسم وتبسم را به قهقهه تبدیل میکنی ای روشنایی بی بعد ای سطح بی عمق میان پنجره می خندی وروبروی مرا به هرچه آفتاب خداست می بندی عطش را مباد که دل به رخوت مردابی تو سپارد
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:10 توسط فریبـــــــــــا| |
با من سخن تو در میان آوردند گلبرگ بهار در خزان آوردند خاموش ترین سکوت صحراها را با نام تو باز در فغان آوردند شفیعی کدکنی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:9 توسط فریبـــــــــــا| |

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست

او در این معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

در رثایم بنویسد که شاعر بوده است

بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای

مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست

بنویسید در این مرحله کافر بوده است

غزل حجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسیدمهاجر بوده است

(سروده شادروان حمید سلیمانی)

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:56 توسط فریبـــــــــــا| |
درد بسیار است اما آشنا با درد ، نه

رنگی از لبخند روی چهره های زرد نه

می شود شعری سرود از روزهای گرم عشق

می شود ؛ اما در این بیغوله های سرد نه

جامه ای بر شاخه های لختمان می خواستیم

آه اما جامه ای از برگهای زرد نه

سکه ای حتی نمی ارزد در اینجا حرف مرد

سفره ی نامرد رنگین است ؛ اما مرد نه

کاش می شد عشق را یکبار دیگر لمس کرد

می شد آن دم چهره ها را خنده باران کرد ، نه ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:46 توسط فریبـــــــــــا| |

از این افسرده پاییز غم انگیز


غروبی سخت محنت بار دارد


همه درد است و با دل کار دارد


شرنگ افزای رنج زندگانی ست


غم او چون غم من جاودانی ست 


افق در موج اشک و خون نشسته 


شرابش ریخته جامش شکسته 


گل و گلزار را چین بر جبین است 


نگاه گل نگاه واپسین است 


پرستوهایی وحشی بال در بال 


امید مبهمی را کرده دنبال 


نه در خورشید نور زندگانی


نه در مهتاب شور شادمانی

 
 
 دلم خون شد از این افسرده پاییز
 
  

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:33 توسط فریبـــــــــــا| |

مرا به خلسه می برد آن نگاه آسمانی ات

دوباره زنده می شوم به لطف مهربانی ات

چه سبز و با صفا شده حیاط خانه دلم

سبد سبد لبا لب از شکوفه جوانی ات

شراب هفت ساله را به کام تشنه ام بریز

مرا ببر به خلسه های عشق جاودانی ات

همیشه ناز خندهات چه ساده است و دلنشین

و من هنوز عاشق تبسم نهانی ات

معطر است کوچه های شهر از شمیم تو

پر از ترانه می شود به وقت مهمانی ات

مرا ببر که بال و پرگشوده ام به سمت تو

مرا ببر به لحظه های جشن شادمانی ات

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:32 توسط فریبـــــــــــا| |
 
با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل نيلوفر آبي در آب

مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل بارش بارون تو كوير

مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير

از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن

مثل لالايي شب خوابم كن

به تن خسته بزن رنگ دگر

دل ما را تو ببر تا به سحر

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:29 توسط فریبـــــــــــا| |

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش ميکنم

اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس

 
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست


و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد


...و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه
 

نازنين اين تمام واقعيت نيست

از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهار فصل دست کم يکي که بهار است

من هنوز تو را دارم............؟



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:26 توسط فریبـــــــــــا| |
با سلام خدمت دوستان بسیار مهربانم 

از لطف و محبت تمام دوستانی که ابراز همدلی کردند و کم کاری 

بنده رو با مهر جواب دادند سپاسگذارم چند روز دیگه چهلمین 

روزیست که از نعمت وجود مادرم بی بهره هستم و در این مدت 

به دلایل مختلف نتونستم جوابگوی اینهمه ابراز محبت شما  

دوستان عزیزم باشم.اما سعی میکنم بعد از این بیشتر در خدمت 

شما باشم .

باز هم از مهربانی شما دوستان گلم یکدنیا سپاسگذارم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:17 توسط فریبـــــــــــا| |

آسمان را گفتم


می توانی آیا


بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه


روح مادر گردی


صاحب رفعت دیگر گردی


گفت نی نی هرگز


من برای این کار


کهکشان کم دارم


نوریان کم دارم


مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم


نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:57 توسط فریبـــــــــــا| |
ناگهانی تر از آمدنت، می روی


بی بهانه...


من می مانم و باران های 


بی اجازه


و قلب عاشقی که 


سپاسگزارت می ماند


 تا ابد،


متشکرم که به من 


فهماندی که،


...چه قدر می توانم


 دوست بدارم


و عاشق باشم بی توقع!



باور کن، بی توقع!

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 5:50 توسط فریبـــــــــــا| |
یادت هست مادر؟


اسم قاشق را گذاشتی 


قطار، هواپیما، کشتی؛ 



تا یک لقمه بیشتر بخورم


یادت هست؟


شدی خلبان، ملوان، 


لوکوموتیوران؛


می گفتی بخور تا بزرگ بشی


.........آقا شیره بشی



خانوم طلا بشی


و من عادت کردم که


 هر چیزی را بدون اینکه


 دوست داشته باشم قورت بدهم 


حتی بغض های


 نترکیده ام را .....

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 5:41 توسط فریبـــــــــــا| |

تا صبحدم به یاد

 تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو 

و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره

 كردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و

 من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب
 
تب كرده خط كشید
من برق چشم

 ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوی اختركان

 بشكند همه
از نام تو به بام 

افق ها،‌ عَلَم زدم
با وامی از نگاه تو 

خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر

 را به هم زدم
هر نامه را به نام و 

به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو 

نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم
 
به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم 

و در باورم زدم
از شادی ام مپرس

 كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی 

قسمت به غم زدم
 

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:21 توسط فریبـــــــــــا| |



برای مادرم که نزدیک به چهل روز

 است او را ندیده ام چون برای همیشه

 از میان ما پر کشید و بعد از دو سال 

تحمل رنج دوری از کوچکترین پسرش

 در کنار او ارام گرفت تا او تنها نباشد

 و امروز.بر مزار پاکشان از

 تنهایی و سختی نبودنشان که 

برایم نفس گیر است گفتم....


بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم

مثل راه بی مقصد / مثل عکس بی قابم

بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم

یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم

بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند

ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند

بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست

از بهار در قلبم / هیچ رد پایی نیست



و به یاد پدرم که مهربان بود و مثل تمام پدران عاشق فرزندانش.


نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 9:9 توسط فریبـــــــــــا| |
مادرم،نزدیک به چهل روز است بی حضور گرم و پر مهرت خانه ای سرد و بی روح داریم و هرم اتشی که از اعماق وجودمان در نبودت شعله میکشد هم نتوانسته گرما را به خانه برگرداند.

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :
...
در بهشت آرزو ره یافتن،
...
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 3:31 توسط فریبـــــــــــا| |

مادرم، صبح سپیدی به تمنا برخواست

تا که مولود دلارآیی خورشید شوم.

صبح دلشادی بود

دشت، در جنبش روئیدن سبز

جوی، در زمزمه ی آب روان

کوه، در نیم نگاهی نگران

قاصدک های جوان بر سر راه

خبر جنبش یک حادثه را می دادند.

خانه اما نفس تنگ همین قائله بود

دست هایی به نماز

التماسی به دعا

اشک باران شده را می بارید

چشم هایی که به شوق آمده لبریز تمنا بودند.

صبح دلشادی بود،

لحظه ی خواهش روئیدن یاس!

پاک پاک از همه ی رنگ و ریا

تک پرستوی سر پنجره غوغا می کرد

که من از درد سفر نالیدم.

من شکفتم وچنین بود که در باور خود روئیدم.

مادرم زخم سفر داشت و من می دیدم

تا دم حجله ی مرگ

بال و پرواز مرا می آموخت.

مادرم،

بهترین مادر این دنیا بود! 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 3:14 توسط فریبـــــــــــا| |
با عرض سلام

به علت فوت مادرم مدتی از پاسخ به مهربانیهای شما دوستان معذورم.

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:22 توسط فریبـــــــــــا| |