وداع تلخ در پاییز87
چه غریبانه بود پرواز ناگهانیت برادرم
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست او در این معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست در رثایم بنویسد که شاعر بوده است بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست بنویسید در این مرحله کافر بوده است غزل حجرت من را همه جا بنویسید روی قبرم بنویسیدمهاجر بوده است (سروده شادروان حمید سلیمانی) از این افسرده پاییز غم انگیز مرا به خلسه می برد آن نگاه آسمانی ات دوباره زنده می شوم به لطف مهربانی ات چه سبز و با صفا شده حیاط خانه دلم سبد سبد لبا لب از شکوفه جوانی ات شراب هفت ساله را به کام تشنه ام بریز مرا ببر به خلسه های عشق جاودانی ات همیشه ناز خندهات چه ساده است و دلنشین و من هنوز عاشق تبسم نهانی ات معطر است کوچه های شهر از شمیم تو پر از ترانه می شود به وقت مهمانی ات مرا ببر که بال و پرگشوده ام به سمت تو مرا ببر به لحظه های جشن شادمانی ات با تو بودن از تو گفتن زيباست با تو بودن از تو گفتن زيباست با تو بودن از تو گفتن زيباست تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد آسمان را گفتم بی بهانه... بی اجازه سپاسگزارت می ماند تا ابد، متشکرم که به من فهماندی که، دوست بدارم باور کن، بی توقع! قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم لوکوموتیوران؛ می گفتی بخور تا بزرگ بشی خانوم طلا بشی و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را ..... برای مادرم که نزدیک به چهل روز است او را ندیده ام چون برای همیشه از میان ما پر کشید و بعد از دو سال تحمل رنج دوری از کوچکترین پسرش در کنار او ارام گرفت تا او تنها نباشد و امروز.بر مزار پاکشان از تنهایی و سختی نبودنشان که برایم نفس گیر است گفتم.... و به یاد پدرم که مهربان بود و مثل تمام پدران عاشق فرزندانش. به علت فوت مادرم مدتی از پاسخ به مهربانیهای شما دوستان معذورم.
اما برایت سخت دلتنگم
در این مسلک که صورت هایِ بی احساس،
به سوی قاب هایِ ساده می تازند
برایِ رنگِ چشمانِ تو دلتنگم...
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو ِ خورشید ِ حقیقت یابد
وقتی از جنگل ِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره ِ کور ِ گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری ِ بی مرزش
در تو می آمیزد
ای فراز آمده از جنگل ِ کور !
هستی ِ روشن ِ دشت
آشکارا بادت !
بر لب ِ چشمه ی خورشید ِ زلال
جرعه ی نور گوارا بادت !
که من چقدر بیچراغ
از چَم و خَم اين شب خسته گذشتهام
به خدا عصب...انی میشود
میرود ماه را از آسمان میچيند
اگر اين ماه بداند
که من چقدر بیآسمان و ستاره زيستهام
يعنی زندگی کردهام
اگر اين پرستو بداند
که من چقدر ترا دوست میدارم
به خدا زمين از رفتن اين همه دايره باز ... باز میماند
چه دير آمدی حالایِ صدهزار سالهی من!
من اين نيستم که بودهام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايهی آن بيدِ بینشان مُرده است
" سيد علي صالحي "
رنگی از لبخند روی چهره های زرد نه
می شود شعری سرود از روزهای گرم عشق
می شود ؛ اما در این بیغوله های سرد نه
جامه ای بر شاخه های لختمان می خواستیم
آه اما جامه ای از برگهای زرد نه
سکه ای حتی نمی ارزد در اینجا حرف مرد
سفره ی نامرد رنگین است ؛ اما مرد نه
کاش می شد عشق را یکبار دیگر لمس کرد
می شد آن دم چهره ها را خنده باران کرد ، نه ؟
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
مثل آواز قناري تو بهار
مثل آواز قشنگ جويبار
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
...و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه
نازنين اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............؟
بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم
مثل راه بی مقصد / مثل عکس بی قابم
بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم
یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم
بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند
ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند
بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست
از بهار در قلبم / هیچ رد پایی نیست

مادرم، صبح سپیدی به تمنا برخواست
بهترین مادر این دنیا بود!



